X
تبلیغات
دو کوهه

محرم و صفر هم گذشت

شاید اصلا ندیدم که چه شد

کی آمد.کی رفت همیشه دلم برای گذشته های خوب تنگ میشود

یاد  ایامی که مملو بود از یاد حسین (ع) در هر مسجد و هر حسینیه و حتی هر خانه یاد حسین (ع) نزدیک است بخیر

  از لباس سیاه مردم ،

 از پارچه نوشتی ها از همه جای شهر یاد و توجه به حسین (ع) می بارد تا در این بارش نور خیس شویم

از ایرانی و غیر ایرانی مسلمان یا آزاده همه به عشق حسین سیاه میشود

شاید هم درکوچه خیابانی پیدا شوند کسانی که دلشان به رحم نیاید و شمر وار و یزید بار ادامه دهند راه خودشان را

نمی دانم مواظب بوده ایم چتر غفلت مانع خیس شدن مان در دریایی شدن مان ،همراه شدن مان نشود

محرم و صفر هم گذشت با صدا دلنشین تبل سنج هایش

با صدا آرمش بخشش نوحه ها و مداحی هایش

محرم صفر هم گذشت باید یک سال دیگر بمانیم انگار تا سیاهی شویم تا سیاهی پراهنهایمان و چادرهایمان بپوشاند سیاهی دلمان را تا زلال کند تا جرغه ای باشد برای خودمان برای شروعی دوباره

 محرم و صفر گذشت نمیدانم قدر دانستیم یا نه

باید تا سال بعد کاری کرد نشود محرم و صفر بیاید و به جای جلو عقب گرد کرده باشیم

باید شروع کنیم با

یا علی

با یا حسین

 غریبه ها هم اگر انقلاب کردند گفتند اثر حسین (ع) بود همین آقای گاندی را می گویم غیرت کنیم یک انقلاب در هند وجودمان براه بیندازیم و هر چه غریبه است بیرون کنیم ،

 تا کربلایی شدن یک یا حسین دیگر



ارسال در تاريخ 90/11/06 توسط مقداد
اینجا

طرفای ما

خیلی نعمت می بینی هر روز

از بازار محلی با اجناس ارزون

سبزی تازه    میوه ی تازه

جنگل دم دست

دریا دم گوش

بارون به موقع

برف گاهی

خلاصه همه چی رو به راه

 

قبلا براتون از حجت گفتم

گفتم که هرچقدر که بهت می دن ، همون قدر هم ازت می خوان

نه بیشتر نه کمتر

اون طور برات سوال طرح می کنن

که بهت آموزش دادن و امکانات در اختیارت گذاشتن

 

وقتی این همه امکانات برات میریزه

باید از امتحان سخت ترسید

خدا ترس نداره

اما امتحان اش چرا

 

وقتی می فرستت مشهد

یعنی به مشهد نیاز داری

یعنی یا اوضات خرابه

یا قراره خراب بشه

یا امتحان تو راهه!

 

یعنی اوضاعت آروم نیست

و اروم نخواهد موند

که می فرست ات   به  تجدید قوا

 

باید از نتیجه امتحان ترسید

اما فقط استواری قدم کمکت می کنه

نه استاد

نه حذف

و نه ....



ارسال در تاريخ 90/09/06 توسط احسان
صدای جیغ ترمز   پر می کند گوشم را

دستانم را کشیده   روی فرمون نگه داشته ام  و خیره به جلو

شیشه جلوی ماشین شکسته است

قطره ی خونی از محل شکستگی شیشه پایین می چکد

به خودم می آیم

کمربند قفل شده است

با سختی پیاده می شوم

جنازه چند متر عقب تر از خودرو  افتاده

به حالت سجده می نشینم به زمین

پیشانی ام را در سکوت نیمه شب  روی زمین می گذارم

 

صدای کشیده شدن فلز بر روی فلز می آید

کسی صدا می کند

باید برویم

می آیند به همراه دکتر

معاینه می کند و می گویید سالم است

کشان کشان تا چوبه ی دار می برند ام

چه خواب مرگ باری

باران می بارد

چند نفر با پالتوی بلند زیر چوبه ی دار

و چند سرباز با لباس فرم

و یک نفر که صورت اش دیده نمی شود

 

بالا می برند ام

هزار فکر در سرم می چرخد

اما زمان کم تا پایان زندگی

مهلت پرداختن به افکارم را نمی دهد

تنها حسی که دارم

حسرت روز های از دست رفته است

 

خیلی بد زندگی کردم

خیلی بد

فقط فرصت می خواهم

 

به خودم می آیم

از سرعت وقوع حادثه و گنگی بعد از آن جیغ می کشم

اما چهارپایه زیر پایم نیست

و طناب صدایم را خفه می کند

به عضلاتم فشار فراوانی می آورم تا شاید راه گریزی پیدا کنم

تمام قوت ام می شود فریاد آخری که برمی خیزم بعد از آن

 

صورت ام پر از عرق است

پتو را کنار می زنم

ضربان قلبم بالا رفته و به سرعت نفس می کشم

قبل از اینکه به هوشیاری برسم

مادر بالای سرم هست

_ چیزی نیست ، چیزی نیست ، خواب دیدی!

 

تنها چیزی که زمزمه می کنم این است

فرصت گرفتم از خدا

فرصت گرفتم

 

انگار واقعا تا دقایقی پیش بالای دار بودم و حالا فرصت گرفته ام

خیلی خوشحالم که زنده ام

 

روز شروع می شود

به اولین دشت گناه که می رسم

تنها فکری که به ذهن ام می رسد این است که

_ اون فقط یه خواب بود   بی خیال

 

و باز دوباره

زندگی ادامه پیدا میکند و عین خیالمان نیست

 

نمی ترسیم از خواب های واقعی  انگار



ارسال در تاريخ 90/09/06 توسط احسان
از کودکی همیشه به این فکر می کردم که ؛ چگونه می شود که انسان می میرد ؟؟؟

این فکر از قبل از دوران ابتدایی در سرم بود و در دوران نوجوانی به ایدئولوژی فکری ام تبدیل شد و به ثبات رسید

 

یادم هست در کودکی همیشه از این و آن می پرسیدم ، که چه وقت می میریم

پاسخ های شبیه به هم می شنیدم  مثلا اینکه : هر وقت بدن آدم از کار بیفته ، دیگه بدن نتونه کار کنه

اونوقت آدم میمیره ، مثلا اگه قلب نتونه کار کنه!

 

اما اینها جوابی نبود که من را راضی کند ، زیرا به من آموخته بودند که ما برای هدفی خواص

به این جهان آمده ایم و باید آن را دنبال کنیم

چگونه می شود بمیریم قبل از اینکه کارمان تمام شود؟؟؟؟

 

بعد ها آنقدر به این موضوع فکر کردم ، که به یک نتیجه ثابت رسیدم

و آن نتیجه این است :

ما آنگاه از این دنیا خارج می شویم ، که دیگر کاری برای انجام اش نداشته باشیم.

در واقع ما هر یک سهمی در این دنیا داریم ، برای انجام ماموریتی

هر وقت دیگر کاری برایمان نباشد ، ما باید خارج شویم.

حال انسان ها به دو دسته ی خوب و بد جدا می شوند

و در نظریه من ، آنها که خوب اند و معیار خدا را به دست می آورند

یعنی در طول زندگی به چیز هایی میرسند که خدا می خواسته است

و آنها در چیزی میان جبر و استقلال به آن دست می یابند

بعد از مامویت خود می میرند

 

حال انسان های بد

گاهی این انسان ها خودآگاه باید نقشی بد را ایفا کنند تا آنچه  مقدر شده است

اتفاق بیفتد

بد ها بعد از اینکه حجت بر آنها تمام شود  و امید خوب وبدن در آنها نیست گردد

می میرند و گاهی زنده می مانند تا بیشتر بد باشند تا بیشتر در عذاب باشند

البته این سزای کسانیست که خشم خدای خود را بر می انگیزند

و خداوند به همه چیز داناست

 

بگذریم

مثلا گاهی فردی ، خوب نیست

اما صفاتی در کل ، بد و خوب دارد

آن شخص با اینکه به آن تعالی که خداوند می خواسته نرسیده

تنها با آن صفات مجور زنده بودن در دنیا را دارد

و هر گاه این صفات متمایز ( خوب )از او صلب شود ، مجوز مرگش صادر می شود

حال می خواهد زنده باشد یا هر چیزه دیگر

مهم این است که زنده نیست

و اگر خدا بخواهد اورا از صحنه روزگار نیست می گرداند

 

اینها را گفتم که مقدمه شود برای این چند خط :

ما به اندازه ی اعتبار صفاتمان و رخداد هایمان می ارزیم

اگر آنها را نداشته باشیم   یعنی مرده ایم

حال می خواهد هر چقدر هم عمر کنیم

مهم این است که تعالی در ما مرده است

 

خلاصه ما را به اندازه ی صفاتمان می خرد خدا

و همه میدانیم بعضی صفات در چشم خدا بیشتر از بعضی دیگر از صفات می درخشند

صفاتی که خدا بسیار آنها را می پسندد وداشتن یکی از آنها در یک شخص بعضا گناهکار

اورا به وادی صفا می کشاند

صفاتی چون ، حیا ، غیرت ، پاکدامنی ، خوش خلقی ، راستگویی ، امانت داری

و از همه کارا تر محبت به پدر و مادر و اولیا الله

 

شیطان هیچ گاه در گام اول  به خط قرمز هایمان حمله نمی کند

بعد از هزاران سال به خوبی قلق و لم مان را می داند

ابتدا به خط قرمز هایمان نزدیک می شود و کم کم  شعاع خط قرمز هایمان را کوچک تر و کوچک تر می کند

و شروع می کند به زدن یکی کی این صفات مان

تا جایی که از ما فقط ما می مانیم و بس    بدون هیچ خیراتی در کوله ی اعمال

باید صفاتمان را حفظ کنیم

گویند مومن واقعی کسی نیست که وقتی شیطان به خانه اش نفوذ کرد با آن گلاویز شود

بلکه مومن واقعی کسی ست که وقتی طوفان فتنه ی شیطان را از دور می بیند

پنجره دلش را به روی آن می بندد و اجازه ورود به شیطان را هم نمی دهد

 

 

اما امثال من که هیچ خط قرمزی را شیطان برایمان باقی نگذاشته و ما مانده ایم و ما چه کنیم؟؟؟

این ماه محرم است

صاحب اش  کلید بهشت است

صاحب بهشت است

خود بهشت است

شیطان اگر ده ها پل برگشت ما را به سوی خدا خراب می کند

در عوض خداوند برای دلی که بخواهد برگردد ، هزاران هزار طناب و ریسمان می آویزد

و هرکه به ریسمان محکم الهی چنگ زند همانا رستگار خواهد شد

و در این ماه چه ریسمانی محکم تر از اشک و حزن  برای حسین (ع) و آل اش می توان یافت؟

 

 

چشم ها را باید شست    جور دیگر باید دید

چه آبی درخشات تر و پاک تر از آب دیده جاری زه حزن حسین؟

کدام آب را میتوان یافت که این چنین دیده ی دل مارا صفا دهد؟

انشالله که نصیب همتون بشه این اشک ها  ...

 

مارا هم دعا کنید

محتاجیم شدیدا



ارسال در تاريخ 90/09/06 توسط احسان
بعضی وقت ها  اونقدر سرگرم دنیای به ظاهر بزرگ خودمون می شیم که ....

یه اتفاق

یه شکست کوچولو

باعث می شه که ...

از خودمون بدمون میاد

از زندگیمون بدمون میاد

خسته می شیم

و به این نتیجه می رسیم که کم آوردیم

اون موقع است که می بریم از همه چیز

 

از خدا

از خانواده

از خیلی چیز ها

از خیلی قید ها ...

 

این لحظه دقیقا همون لحظه ای هست که کور میشیم

و خیلی از واقعیت ها رو نمی بینیم

 

چند وقت پیش

یکی از این لحظه ها برای من هم پیش اومد

 

دم غروب از دانشگاه ماشین گرفتم به سمت باشگاه

توی ماشین دو تا جوون هم سن و سالم نشسته بودن

رفیق بودن با هم

یکیشون خیلی آروم و مظلوم بود

اما اون یکی در نگاه اول از اون ....

 

دلم برا اون یکی سوخت که با همچین رفیقی هم نشینی داره

 

     *      *       *

یه ربع مانده به شروع باشگاه!

 

صدایی ریز از دور می آید

... اشهد ان علی ولی الله ...

 

زدم رو پاش

گفتم من میرم نماز می خونم

هیچی نگفت

ساکم رو بهش دادم رفتم وضو بگیرم

تو فکر بودم

وضوم که تموم شد

دیدم کنار یه اتاق وایستاده

 

چراغش رو روشن کرده

می گه بیا اینجا نماز بخون

گفتم : بزا یه سنگ پیدا کنم

گفت : اینجا مهر داره! بیا

 

قبل از اینکه بهش برسم

رفت تو اتاق

تا کفشمو در بیارم

دیدم نمازشو شروع کرده ( خیلی وقت ها وضو داره )

 

مغرب رو که تموم کردم

عشا رو شروع کرد

 

به اسم ذکر گفتن ، آروم نشستم نزدیکش

ذکر نمی گفتم ، فقط داشتم به نماز خوندن اش گوش می دادم

 

خیلی وقت ها که می خوام کار مذهبی انجام بدم ، همیشه هم پامه

قبلا اینطوری نبود

یا اگه بود ، کمتر بود

 

اما چند سالی هست که هر روز بهتر میشه

هر روز عالی تر میشه

و هر روز دست نیافتنی تر میشه

 

خودم رو با اون جوون ، تو تاکسی مقایسه کردم

 

 

اینم یه نوع نعمت واسه خودش

فقط تو روزمرگی هامون گم شده

همین

 

خدایا شکرت

همین



ارسال در تاريخ 90/09/06 توسط احسان
ریش داشت اما ریشی نبود

هیچ وقت ریش نمی گذاشت

برایش مسخره بود

 

برای کسی که قبلا می شناختش

ریش اولین چیزی بود که متعجب اش می کرد

 

شروع کرد به اعتراف

به گناه ها

اعتراف تمام شد

پرسیدن از او ؛ آیا نصیحتی داری ، حرف آخرت را بزن.

سرش را پایین گرفت ، همانطور شروع کرد به صحبت کردن

از صلابت معروف در صدایش خبری نبود

شروع کرد به گفتن :

"من این راه رو رفتم ، هیچی تهش نیست

نیان ، جوونا نیان

تهش هیچی نیست   آخرش همینه

آخرش یه روز صبح ..."

 

دیگر نتوانست

بغض اش ترکید

دیگر چیزی نگفت

سرش را بالا گرفت  ، چشمانش قرمز بود

اشکی سرازیر شد بر گونه اش

پاکش کرد

 

[ حرف های آخرش خیلی برایم آشنا بود ، عینا همان حرف هایی بود که قبلی های

او می زدند ، همیشه همین حرف ها را می زنند ، دروغ نمی گویند ، اما همه به یک

حقیقت مشنرک می رسند ]

 

داشت گریه می کرد

کسی که ، جرات نداشتیم اسمش را بیاوریم

کسی که اشک بسیاری را در آورده بود

کسی که ده ها نوچه داشت

 

آخر این همه پشیمانی صادقانه

رفت بالا

دست و پا زدن اش که تمام شد ،  پایین آوردن اش

کبود بود

مخصوصا گردن و دست هایش

و به همین راحتی تمام شد

آن همه ادعا

آن همه منم منم

آن همه ....

 

 

مرد

اما به مقصدش رسید

هر که اینگونه قدم بر داشت به مقصد ش رسید

خر شیطان همیشه خوب به مقصد می رساند ما را

اما مقصد از نوع خودش

 

 

 

وقتی از دست هم ناراحت می شویم ، وقتی از اشتباهات دیگران ضربه می خوریم

جواب سلامشان را هم نمی دهیم ، اصلا نگاهشان نمی کنیم ، بعضی اوقات آرزوی

مرگ برایشان می کنیم ، لعنت می کنیم شان

 

اما وقتی از او ضربه می خوریم ، دور می شویم ، آسیب می بینیم

برای دفعه بعد چرا آغوشمان برایش  باز است؟؟؟



ارسال در تاريخ 90/09/06 توسط احسان

درس خواندیم تا برسیم اینجا

اینجا شروع دوباره برای ماست

برای مایی که از هیاهوی دبیرستان به پیش دانشگاهی و بعد از آن به دانشگاه آمدیم

به دانشگاه آمده ایم برای چه؟

بعضی ها به دانشگاه می آیند برای

درس!

 بعضی برای بحث!

و بعضی های دیگر برای دل خود می آیند ، برای خنده برای اذیت ها ، تیکه ها ، ضایع شدن 

ها و ضایع کردن ها

این نوشته براشتی آزاد از تفکرات کال یه دانشجوی ترم یکی یکی از دانشگاه های ایران 

اسلامیست.

کلاس 216

طبقه دوم واحد آموزش

ساعت 45/7 دقیقه صبح

وارد کلاس که شدم بوی خاک هوای اتاق را پر کرده بود

وجود صندلی های نا منظم و بهم ریخته نشان از اوضاع نابسامانی آموزشی می داد

نفر اول که وارد کلاس شد من وبعد دوستم بهنام بود

نفر سوم امد جنسش مخالف بود از آن افرادی بود که...

نمی توان زود قضاوت کرد اما در برداشت اول می توان گفت که ظاهر مناسبی نداشت

نفرات بعدی هم پشت سر هم آمدند و کم کم جمعیت به حدی رسیده بود که دیگر توانایی نگاه به 

چپ و راست را از من گرفته بود

اما مثل معمول انقراض نسل ما در بین جمعت مشهود بود

انواع مد لباس ، مو، آرایش را می توان اینجا دید

 از حجاب های کامل  تا ناقص در هر سوی کلاس موج می زد اینقدر نوع لباس ها متنوع بود 

که با وجود ما می شد براحتی یک شو لباس حسابی به راه انداخت

لباس های نو اتو کشیده که هنوز میشد  حس کرد تازه اند

جلد گرفتن کتاب

نوشتن اسم خود بر روی کتاب

درگوشی حرف زدن دختر ها

و تیکه های آقا پسرها آدم رو به دوران مدرسه می برد

آه

نمیدانم چرا در دانشگاه های ما وضعیت به این سمت کشیده شده است که حیا کنار رفته و راحتی جای او را گرفته است

مسئولین ما چرا خود را به خواب زده اید و کاری نمی کنید در این زمینه

مگر نمیبینید هنجار شکنی ها را

مگر نمیبینید که ناهنجار را هنجار میخوانند

انگار نمیبینید

انگار نمیبینید که ما هرچند توانسته ایم پله های ترقی علم را از سویی طی کنیم و رو به بالا برویم اما از سوی دیگر داریم پله های حرمت را رو به پایین یکی یکی بر میگردیم

اگر از روز نخست سعی میکردیم سخن معمار انقلاب امام خمینی را که فرمودند

اگر دانشگاه اصلاح شود مملکت اصلاح خواهد شد رو جدی می گرفتیمقطعا کارمون به اینجا نمی رسید

شما هم بیکار هستید. دلتان خوش است؛ عشق است زندگی “آقازاده” ها

دانشگاه  کیلویی چند است

الان دوره اسلام تنگه احد نیست. دوره اسلام تونل توحید است.

زنده باد اسلام مرفهین بی درد، البته اسلام ما اسلام مرفهین با درد است. به هر حال ما هم دردهای خودمان را داریم.

این همه سرمایه

مسعولین ما خوب هستند ،

 اکبر هم خوب است .

نظام آموزشی هم در امن و امان است

همه خوب هستند. ما هم خوبیم. شکر خدا. شما چطور هستید؟

این 2 ساعت برای من عذاب بود چون تمام این نوشته درون مخم رژه میرفتن برای شما را نمیدانم

اگر منظورم را نرساندم برا ما ببخشید

به امید بروز بودن دوکوهه توسط نویسندگان 



ارسال در تاريخ 90/08/20 توسط مقداد

با ما در ارتباط باشید

ایمیل مقداد در دوکوهه

meghdad_2koohe@yahoo.com





ارسال در تاريخ 90/07/30 توسط مقداد

انیمیشن در ایران فراموش شده است

بعد ظهر یک روز گرم تابستانی بود و در حال بازگشت به خانه بودم

از این همه مشغولگی کلافه بودم.یکهو  تلفن همراهم زنگ خورد آن طرف خط یکی از دوستانم بود که با شنیدن صدایش به سالهای دور و خاطراتی که در آن روز ها داشتم رفتم.

تا خواستم به خودم بیایم زیر بار قبول  خرید یه سری فیلم و سریال به ویژه انمیشن ایرانی رفتم.

از همان وسط راه راهم را به سمت خیابان مطهری کج کردم . و در برخورد با اولین فروشگاهی که با خط درشت نوشته بود عرضه محصولات فرهنگی از ماشین پیاده شدم

نوشته  بزرگ روی  شیشه که کمی پایین تر روی کاغذ های که مرور زمان رنگشان را برده بود نوشته شده بود((دی وی دی،سی دی، کمک آموزشی،انواع گیم SONY&XBOX و فلش کارت کنکور)) پیش از آنکه ارتباطی بین این ها پیدا کنم وارد مغازه شدم

در برخورد اول در مغازه

به میزهایی آهنی رسیدم که روی آنها انواع و اقسام بسته های رنگارنگ که محتویات آنها هم مشخص نیست با زیبایی کنار هم چیده شده بود

سرگردان به دورو برم نگاه میکردم اما از کسی که بتوانم سوالی بپرسم خبری نبود تنها چند جوانی در آن حوالی بودند می آیم که راهم را بگیرم و به بیرون بروم که یکی می پرسد؟

آقا چیزی میخواستین!

با یه لبخند جوابشو دادم

ببخشید انمیشن ایرانی هم دارین!!!

با تعجب می گوید مگه ایران کارتون داره آقا،

ما 10 سال است که در این کار هستیم تا حالا کارتون ایرانی ندیدیم ولی اینا همش دوبله هستن خیالت راحت تازه بعضی حاشون زبان اصلن ولی زیر نوس فارسی دارن

باید به دست اندرکاران سیما آفرین گفت

بگذریم...

از مغازه بیرون می آیم و راهم را به سمت کانون فرهنگی در خیابان بیست متری  پیش میگیرم احتمال می دهم در آنجا لااقل بتوانم به مقصودم برسم

اما با تعجب فراوان دار آنجا به جز چند تا انیمیشن خمیری و کارتون های قدیمی که قبلا از سیما پخش شده بود چیزی پیدا نکردم

باز به بازار بازگشتم که بساط چند دستفروش مدرن حواسم را به خودشان جلب کرد

دستفروش از ترس همش به این ور و آن ور نگاه میکرد حتما فیلم هایی که مجوز قانونی نداشتن در دست داشت که با صدایی زیر که قابل شنیدن رهگذران بود می گفت((جدید NINE اکشن و جنایی)) چشمم چند کارتونی را دید که در زمان کودکی و نجوانی میدیدم برخورد کرد قیمت را از جویا می شوم برای شش حلقه دی وی دی 6 هزار تومان طلب کرد به هر حال برای اینکه در خواست دوستم را انجام داده باشم فیلم را خریدم

اما در خانه این سوال مثل خوره به جانم افتاد

تا کی باید منتظر انمیشن ایرانی خوب باشیم

آیا کودکان امروزی خواهان دیدن  انمیشن های درجه سه و چهار هستن

تا کی باید به خاطر دلالی و نداشتن پشتوانه مالی فرهنگ ما برای کودکان زیر سوال برود

آیا مسئولان نباید کمی به فکر این کودکان باشن

و کمی حتی برای چند لحظه از فکر جیب خود بیرون بیایند

تا کی مسئولین نمی خواهند برای اوقات فراغت کودکان و نوجوانان ایران اسلامی کاری کنند آیا اگر انیمیشن های ایرانی خوب و در حد ایده آل برای نوجوانان کودکان در بازارهای داخل موجود باشد

آیا دیگر کسی به سراغ انمیشن های خارجی خواهد رفت

آیا نگرانی خانواده ها در مورد دیدن اینکه بچه هایشان چه چیزی میبینن حل نخواهد شد

من نتوانستم در داخل کشور خودم چند انیمیشن مناسب پیدا کنم چه برسد به آنهایی که فرسنگ ها از ما دورترند

تا کی باید در تیتر روزنامه ها بخوانیم که یک پروژه دیگر انمیشن ایرانی به دلیل عدم تامین بودجه در حالت تعلیق به سر می بردد

به امید ان روزی که در ایران انقدر انیمیشن ایرانی مجود باشد تا دیگر در مغازه ها نتنها در ردیف اول بلکه در ردیف دوم و سوم هم جایی برای عرض اندام انیمیشن هایی خارجی وجود نداشته باشد

........................................................................................................

-اگه طولانی شد ببخشید

-- برداشتی آزاد از صفحه ی فرهنگی روزنامه ایران و تلفیقش با

--- یه خاطره از کمی دوردورا

----- همین



ارسال در تاريخ 90/07/23 توسط مقداد

به زودی زود با پستی دست نوشط تحت عنوان فرنگ های بر باد رفته به روز می شم

بر ما خورده نگیرید

همین

التماس دعا

مقداد




ارسال در تاريخ 90/07/19 توسط مقداد